حالتون خوبه ؟ (تو نظرات بگین حلتون رو )... من که از بس گرفتارم نمی تونم به وب برسم... اما دیگه برگشتم تا دوباره کناره شما باشم... خیلی از دوستانی که داشتم دیگه به وبشون نمی ان یا حذف کرن وبشون رو... خلاصه جیگر همتون رو بخورم خام خامممممممممممممممممممممم... جمله ی آخر این پست : از شکست خورن تو زندگی هیچوقت ناراحت نشید...چون هر بار که شکست می خورید یه درس جدید یاد می گیرید... سلام دوستای گلم من شهریار رو خیلی دوست دارم شما چطور؟ جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را----- نجستم زندگانـــی را و گم کـردم جوانی را کنون با بار پیــری آرزومندم که برگـردم----- به دنبال جوانـــی کـوره راه زندگانــــی را به یاد یار دیرین کاروان گم کـرده رامانـم----- که شب در خــواب بیند همرهان کاروانی را بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی ----- چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی ----- که در کامم به زهر آلود شهد شادمانـــی را سخن با من نمی گوئی الا ای همزبـان دل ----- خدایــا بــا کـه گویم شکوه بی همزبانی را نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده ----- به پای سرو خود دارم هوای جانفشانـــی را به چشم آسمانـی گردشی داری بلای جان ----- خدایـــا بر مگردان این بلای آسمانـــی را نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتـن----- که از آب بقا جویند عمــــر جاودانـی را اي خدا به دعاي من گوش بگير و خود را از تضرع من پنهان مكن! 2 به من گوش فراگير و مرا مستجاب فرما! زيرا كه در تفكر خود متحيرم و ناله ميكنم 3 از آواز دشمن و به سبب ظلم شرير، زيرا كه ظلم بر من مياندازند وبا خشم بر من جفا ميكنند. 4 دل من در اندرونم پيچ و تاب ميكند، و ترسهاي موت بر من افتاده است. 5 ترس و لرز به من در آمده است. وحشتي هولناك مرا در گرفته است. 6 و گفتم كاش كه مرا بالها مثل كبوتر ميبود تا پرواز كرده، استراحت مييافتم. 7 هرآينه بجاي دور ميپريدم، و در صحرا مأوا ميگزيدم، سلاه. 8 ميشتافتم بسوي پناهگاهي از باد تند و از طوفان شديد. 9 اي خداوند آنها را هلاك كن و زبانهايشان را تفريق نما زيرا كه در شهرْ ظلم و جنگ ديدهام. 10 روز و شب بر حصارهايش گردش ميكنند و شرارت و مشقت در ميانش ميباشد. 11 فسادها در ميان وي است و جور و حيله از كوچههايش دور نميشود. 12 زيرا دشمن نبود كه مرا ملامت ميكرد والاّ تحمل ميكردم؛ و خصم من نبود كهبر مـن سربلندي مينمود؛ والاّ خود را از وي پنهان ميساختم، 13 بلكه تو بودي اي مرد نظير من! اي يار خالص و دوست صديق من! 14 كه با يكديگر مشورت شيرين ميكرديم و به خانة خدا در انبـوه ميخراميديـم. 15 موت بر ايشـان ناگهـان آيـد و زنـده بگـور فـرو روند. زيرا شرارت در مسكنهاي ايشان و در ميان ايشان است. 16 و اما من نزد خدا فرياد ميكنم و خداوند مرا نجات خواهد داد. 17 شامگاهان و صبح و ظهر شكايت و ناله ميكنم و او آواز مرا خواهد شنيد. 18 جانم را از جنگي كه بر من شده بود، بسلامتي فديه داده است. زيرا بسياري با من مقاومت ميكردند. 19 خدا خواهد شنيد و ايشان را جواب خواهد داد، او كه از ازل نشسته است، سِلاه. زيراكه در ايشان تبديلها نيست و از خدا نميترسند. 20 دست خود را بر صلحانديشان خويش دراز كرده، و عهد خويش را شكسته است. 21 سخنانِ چربِ زبانشْ نرم، ليكن دلش جنگ است. سخنانش چربتر از روغن ليكن شمشيرهاي برهنه است. 22 نصيب خود را به خداوند بسپار و تو را رزق خواهد داد. او تا به ابد نخواهد گذاشت كه مردِ عادل جنبش خورد. 23 و تو اي خدا ايشان را به چاه هلاكت فرو خواهي آورد. مردمان خونريز و حيلهساز، روزهاي خود را نيمه نخواهند كرد. ليكن من بر تو توكّل خواهم داشت. در منطقه ى گنداب همدان كه امروز جزء شهر شده ، مردى بود شرور ، عرق خوار و دايم الخمر به نام على گندابى . او در عين اينكه توجهى به واقعيات دينى نداشت و سر و كارش با اهل فسق و فجور بود ، ولى برقى از بعضى از مسايل اخلاقى در وجودش درخشش داشت . روزى در يكى از مناطق خوش آب و هواى شهر با يكى از دوستانش روى تخت قهوه خانه براى صرف چاى نشسته بود . هيكل زيبا ، بدن خوش اندام و چهره ى باز و بانشاط او جلب توجه مى كرد . كلاه مخملى پرقيمتى كه به سر داشت بر زيبايى او افزوده بود ، ناگهان كلاه را از سر برداشت و زير پاى خود قرار داد ، رفيقش به او نهيب زد : با كلاه چه مى كنى ؟ جواب داد : اندكى آرام باش و حوصله و صبر به خرج بده ، پس از چند دقيقه كلاه را از زير پا درآورد و به سر گذاشت . سپس گفت : اى دوست من ! زن جوان شوهردارى در حال عبور از كنار اين قهوه خانه بود ، اگر مرا با اين كلاه و قيافه مى ديد شايد به نظرش مى آمد كه من از شوهرش زيبايى بيشترى دارم ، در آن حال ممكن بود نسبت به شوهرش سردى دل پيش آيد : نخواستم با كلاهى كه به من جلوه ى بيشترى داده گرمى بين يك زن و شوهر به سردى بنشيند . در همدان روضه خوان معروفى بود به نام شيخ حسن ، مردى بود باتقوا ، متدين ، و مورد توجه . مى گويد : در ايام عاشورا در بعد از ظهرى به محله ى حصار در بيرون همدان براى روضه خوانى رفته بودم ، كمى دير شد ، وقتى به جانب شهر بازگشتم دروازه را بسته بودند ، در زدم ، صداى على گندابى را شنيدم كه مست و لا يعقل پشت در بود ، فرياد زد : كيست ؟ گفتم : شيخ حسن روضه خوان هستم ، در را باز كرد و فرياد زد : تا الآن كجا بودى ؟ گفتم : به محله ى حصار براى ذكر مصيبت حضرت سيد الشهدا (عليه السلام) رفته بودم ، گفت : براى من هم روضه بخوان ، گفتم : روضه مستمع و منبر مى خواهد ، گفت : اينجا همه چيز هست ، سپس به حال سجده رفت ، گفت : پشت من منبر و خود من هم مستمع ، بر پشت من بنشين و مصيبت قمر بنى هاشم بخوان ! از ترس چاره اى نديدم ، بر پشت او نشستم ، روضه خواندم ، او گريه ى بسيار كرد ، من هم به دنبال حال او حال عجيبى پيدا كردم ، حالى كه در تمام عمرم به آن صورت حال نكرده بودم . با تمام شدن روضه ى من ، مستى او هم تمام شد و انقلاب عجيبى در درون او پديد آمد ! پس از مدتى از بركت آن توسل ، به مشاهد مشرفه ى عراق رفت ، امامان بزرگوار را زيارت نمود ، سپس رحل اقامت به نجف انداخت . در آن زمان ميرزاى شيرازى صاحب فتواى معروف تحريم تنباكو در نجف بود ، على گندابى جانماز خود را براى نماز پشت سر ميرزا قرار مى داد ، مدتها در نماز جماعت آن مرد بزرگ شركت مى كرد . شبى در بين نماز مغرب و عشاء به ميرزا خبر دادند فلان عالم بزرگ از دنيا رفته ، دستور داد او را در دالان وصل به حرم دفن كنند ، بلافاصله قبرى آماده شد ، پس از سلام نماز عشا به ميرزا عرضه داشتند : آن عالم گويا مبتلا به سكته شده بود و به خواست حق از حال سكته درآمد ، ناگهان على گندابى همانطور كه روى جانماز نشسته بود از دنيا رفت ، ميرزا دستور داد على گندابى را در همان قبر دفن كردند !
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد مستی هم درد منودیگه دوا نمی کنه آرزو یا ترس؟!!! ادمها وقتی بچه ن ارزو میکنند زودتر بزرگ بشن وقتی بزرگ می شن میترسن پیر بشن و وقتی هم که پیر شدن ، دوباره ارزو میکنند بچه باشن . . . زندگی ادما یا ترسه یا ارزو.....حالا یه سوال: محبت ، دوست داشتن و عشق آدما از روی ترسه یا آرزو؟!
اهل كاشانم
اهل كاشانم. روزگارم بد نيست. تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستاني، بهتر از آب روان. و خدايي كه در اين نزديكي است: لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند. روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
من مسلمانم. قبله ام يك گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده ي من. من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم. در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف. سنگ از پشت نمازم پيداست: همه ذرات نمازم متبلور شده است. من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته ي سرو. من نمازم را، پي تكبيرة الاحرام علف مي خوانم، پي قد قامت موج. كعبه ام بر لب آب كعبه ام زير اقاقي هاست. كعبه ام مثل نسيم، مي رود باغ به باغ، مي رود شهر به شهر. حجر الاسود من روشني باغچه است.
اهل كاشانم پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ، مي فروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهايي تان تازه شود. چه خيالي، چه خيالي، . . . مي دانم پرده ام بي جان است. خوب مي دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است.
اهل كاشانم. نسبم شايد برسد به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك سيلك. نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد. پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها، پشت دو برف، پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي، پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود، مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد. پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند. مرد بقال ازمن پرسيد:
چند من خربزه مي خواهي ؟ من ازاو پرسيدم:
دل خوش سيري چند ؟
پدرم نقاشي مي كرد. تار هم مي ساخت، تار هم مي زد. خط خوبي هم داشت.
باغ ما در طرف سايه ي دانايي بود. باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه، باغ ما نقطه ي برخورد نگاه و قفس و آينه بود. باغ ما شايد، قوسي از دايره ي سبز سعادت بود. ميوه ي كال خدا را آن روز، مي جويدم در خواب. آب بي فلسفه مي خوردم. توت بي دانش مي چيدم. تا اناري تركي بر مي داشت، دست فواره ي خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد. شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت. فكر، بازي مي كرد زندگي چيزي بود، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار. زندگي در آن وقت، صفي از نور و عروسك بود. يك بغل آزادي بود. زندگي در آن وقت، حوض موسيقي بود.
طفل پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه ي سنجاقكها. بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر. من به مهماني دنيا رفتم: من به دشت اندوه، من به باغ عرفان، من به ايوان چراغاني دانش رفتم. رفتم از پله ي مذهب بالا. تا ته كوچه ي شك، تا هواي خنك استغنا، تا شب خيس محبت رفتم. من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن، تا چراغ لذت، تا سكوت خواهش، تا صداي پر تنهايي. چيزها ديدم در روي زمين: كودكي ديدم. ماه را بو مي كرد. قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد. نردباني كه از آن، عشق مي رفت به بام ملكوت. من زني را ديدم، نور در هاون مي كوبيد. ظهر در سفره ي آنان نان بود، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه ي داغ محبت بود. من گدايي ديدم، در به درمي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته ي خربزه مي برد نماز بره اي را ديدم، بادبادك مي خورد. من الاغي ديدم، يونجه را مي فهميد. در چرا گاه نصيحت گاوي ديدم سير. شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: شما من كتابي ديدم، واژه هايش همه از جنس بلور. كاغذي ديدم، از جنس بهار. موزه اي ديدم، دور از سبزه، مسجدي دور از آب. سر بالين فقيهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سؤال. قاطري ديدم بارش انشا اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال. عارفي ديدم بارش تنناها ياهو.
من قطاري ديدم، روشنايي مي برد. من قطاري ديدم، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت. من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت) من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد. و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي خاك از شيشه ي آن پيدا بود: كاكل پوپك، خالهاي پر پروانه، عكس غوكي در حوض و عبور مگس از كوچه ي تنهايي. خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد. و بلوغ خورشيد. و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح. پله هايي كه به گلخانه ي شهوت مي رفت. پله هايي كه به سردابه ي الكل مي رفت. پله هايي كه به بام اشراق پله هايي به سكوي تجلي مي رفت.
مادرم آن پايين استكان ها را در خاطره ي شط مي شست. شهر پيدا بود: رويش هندسي سيمان، آهن، سنگ. سقف بي كفتر صدها اتوبوس. گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج. در ميان دو درخت گل ياس، شاعري تابي مي بست. پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد. كودكي هسته ي زردآلو را، روي سجاده ي بيرنگ پدر تف مي كرد. و بزي از ? خزر ? نقشه ي جغرافي، آب مي خورد. بند رختي پيدا بود: سينه بندي بي تاب. چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب، اسب در حسرت خوابيدن گاري چي، مرد گاري چي در حسرت مرگ. عشق پيدا بود، موج پيدا بود. برف پيدا بود، دوستي پيدا بود. كلمه پيدا بود. آب پيدا بود، عكس اشيا در آب. سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون. سمت مرطوب حيات. شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچه ي زن. بوي تنهايي در كوچه ي فصل. دست تابستان يك بادبزن پيدا بود. سفر دانه به گل. سفر پيچك اين خانه به آن خانه. سفر ماه به حوض. فوران گل حسرت از خاك. ريزش تاك جوان از ديوار. بارش شبنم روي پل خواب. پرش شادي از خندق مرگ. گذر حادثه از پشت كلام. جنگ يك روزنه با خواهش نور. جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد. جنگ تنهايي با يك آواز. جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل. جنگ خونين انار و دندان. جنگ نازي ها با ساقه ي ناز. جنگ طوطي و فصاحت با هم. جنگ پيشاني با سردي مهر. حمله ي كاشي مسجد به سجود. حمله ي باد به معراج حباب صابون. حمله ي لشگر پروانه به برنامه ي دفع آفات. حمله ي دسته ي سنجاقك، به صف كارگر لوله كشي. حمله ي هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حمله ي واژه به فك شاعر. فتح يك قرن به دست يك شعر. فتح يك باغ به دست يك سار. فتح يك كوچه به دست دو سلام. فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي. فتح يك عيد به دست دو عروسك، يك توپ. قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر. قتل يك قصه سر كوچه ي خواب. قتل يك غصه به دستور سرود. قتل مهتاب به فرمان نئون. قتل يك بيد به دست دولت. قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ. همه ي روي زمين پيدا بود: نظم در كوچه ي يونان مي رفت. جغد در باغ معلق مي خواند. باد در گردنه ي خيبر، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند. روي درياچه ي آرام نگين، قايقي گل مي برد. در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود. مردمان را ديدم. شهرها را ديدم. دشت ها را، كوه ها را ديدم.
آب را ديدم، خاك را ديدم. نور و ظلمت را ديدم. و گياهان را در نور، و گياهان را درظلمت ديدم. جانور را در نور، جانور را در ظلمت ديدم. و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت ديدم. اهل كاشانم، اما شهرمن كاشان نيست. شهر من گم شده است. من با تاب، من با تب خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام. من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم. من صداي نفس باغچه را مي شنوم و صداي ظلمت را، وقتي از برگي مي ريزد. و صداي، سرفه ي روشني از پشت درخت، عطسه ي آب از هر رخنه ي سنگ، چكچك چلچله از سقف بهار. و صداي صاف، باز و بسته شدن پنجره ي تنهايي. و صداي پاك، پوست انداختن مبهم عشق، متراكم شدن ذوق پريدن در بال و ترك خوردن خودداري روح.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم و صداي، پاي قانوني خون را در رگ. ضربان سحر چاه كبوترها، تپش قلب شب آدينه، جريان گل ميخك در فكر، شيهه ي پاك حقيقت از دور. من صداي وزش ماده را مي شنوم من صداي، كفش ايمان را در كوچه ي شوق. و صداي باران را، روي پلك تر عشق، روي موسيقي غمناك بلوغ، روي آواز انارستان ها. و صداي متلاشي شدن شيشه ي شادي در شب، پاره پاره شدن كاغذ زيبايي، پرو خالي شدن كاسه ي غربت از باد. من به آغاز زمين نزديكم. نبض گل ها را مي گيرم. آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت. روح من در جهت تازه ي اشيا جاري است. روح من كم سال است. روح من گاهي از شوق، سرفه اش ميگيرد. روح من بيكار است: قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد. من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن. من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين. رايگان مي بخشد، نارون شاخه ي خود را به كلاغ. هر كجا برگي هست، شوق من مي شكفد. بوته ي خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن. مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم. مثل يك گلدان، مي دهم گوش به موسيقي روييدن. مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم. مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم. مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي. تا بخواهي خورشيد، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير. من به سيبي خوشنودم و به بوييدن يك بوته ي بابونه. من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم. من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي، ماه را نصف كند. من صداي پر بلدرچين را، مي شناسم، رنگ هاي شكم هوبره را، اثر پاي بز كوهي را. خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد، سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد، ماه در خواب بيابان چيست، مرگ در ساقه ي خواهش و تمشك لذت، زير دندان هم آغوشي. زندگي رسم خوشايندي است. زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ، پرشي دارد اندازه ي عشق. زندگي چيزي نيست، كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود. زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند. زندگي نوبر انجير سياه، در دهان گس تابستان است.
زندگي، بعد درخت است به چشم حشره. زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است. زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد. زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد. زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست. خبر رفتن موشك به فضا، لمس تنهايي ماه، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر. زندگي شستن يك بشقاب است. زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است. زندگي مجذور آينه است.
زندگي گل به توان ابديت، زندگي ضرب زمين د رضربان دل ما، زندگي هندسه ي ساده و يكسان نفس هاست. هر كجا هستم، باشم، آسمان مال من است. پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين مال من است. چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت ؟ من نمي دانم كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است، كبوتر زيباست. و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست. گل شبدر چه كم از لاله ي قرمز دارد. چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. واژه ها را بايد شست.
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد چترها را بايد بست، زير باران بايد رفت. فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد. با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت. دوست را، زير باران بايد ديد. عشق را، زير باران بايد جست. زير باران بايد با زن خوابيد. زير باران بايد بازي كرد. زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد. نيلوفر كاشت. زندگي تر شدن پي درپي، زندگي آب تني كردن در حوضچه ي اكنون است. رخت ها را بكنيم: آب در يك قدمي است. روشني را بچشيم. شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را. گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم. روي قانون چمن پا نگذاريم در موستان گره ذايقه را باز كنيم. و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد. و نگوييم كه شب چيز بدي است.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ. و بياريم سبد ببريم اين همه سرخ، اين همه سبز. صبح ها نان و پنيرك بخوريم. و بكاريم نهالي سر هرپيچ كلام. و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت. و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند. و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد. و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون. و بدانيم اگر كرم نبود، زندگي چيزي كم داشت. و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت. و اگر مرگ نبود، دست ما در پي چيزي مي گشت. و بدانيم اگر نور نبود، منطق زنده ي پرواز دگرگون مي شد. و بدانيم كه پيش از مرجان، خلائي بود در انديشه ي درياها. و نپرسيم كجاييم، بو كنيم اطلسي تازه ي بيمارستان را.
و نپرسيم كه فواره ي اقبال كجاست. و نپرسيم كه پدرها ي پدرها چه نسيمي. چه شبي داشته اند. پشت سرنيست فضايي زنده. پشت سر مرغ نمي خواند. پشت سر باد نمي آيد. پشت سرپنجره ي سبز صنوبر بسته است. پشت سرروي همه فرفره ها خاك نشسته است. پشت سرخستگي تاريخ است. پشت سرخاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد. لب دريا برويم، تور در آب بيندازيم و بگيريم طراوت را از آب. ريگي از روي زمين برداريم وزن بودن را احساس كنيم. بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم ( ديده ام گاهي در تب، ماه مي آيد پايين، مي رسد دست به سقف ملكوت. ديده ام، سهره بهتر مي خواند. گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است. گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابرشده است.
و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس) و نترسيم از مرگ ( مرگ پايان كبوتر نيست. مرگ وارونه ي يك زنجره نيست. مرگ در ذهن اقاقي جاري است. مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد. مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد. مرگ با خوشه ي انگور مي آيد به دهان. مرگ در حنجره ي سرخ ـ گلو مي خواند. مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است. مرگ گاهي ريحان مي چيند. مرگ گاهي ودكا مي نوشد. گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد. و همه مي دانيم ريه هاي لذت، پراكسيژن مرگ است) در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم. پرده را برداريم: بگذاريم كه احساس هوايي بخورد. بگذاريم بلوغ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند. بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند. چيز بنويسد. به خيابان برود. ساده باشيم. ساده باشيم چه در باجه ي يك بانك چه در زير درخت. كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ، كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم. پشت دانايي اردو بزنيم. دست در جذبه ي يك برگ بشوييم و سر خوان برويم. صبح ها وقتي خورشيد، در مي آيد متولد بشويم. هيجان ها را پرواز دهيم. روي ادراك فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنيم. آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي. ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم. بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم. نام را باز ستانيم از ابر، ازچنار، از پشه، از تابستان. روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم. در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم. كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
امروز به جای ستاره باید عروسک بشماری![]()
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسيار مشتاقم
که از خاک گلويم سوتکی سازد
گلويم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازيگوش و او
يکريز و پی در پی
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند در من سکوت مرگبارم را
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
شب که از راه می رسه غربت هم باهاش میاد
توی کوچه های شهربا صدای پاش میاد
من غم های کهنه ام رو برمیدارم
که توی می خونه ها جا بزارم
می بینم یکی میاد از می خونه
زیر لب مستونه آواز می خونه
هستی هم درد منودیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
گرمی مستی ناب توی رگ های تنم
اینم دل می خواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرف های من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه ولی از بخت بدم اونم غمه
هستی هم درد منودیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست
گفتم که برم مثل هر شب مست،مست
باز دلم مثل همیشه خالیه
بازدلم گریه ی تنهای می خواد
برمی گردم تا ببینم کسی نیست
می بینم غم داره دنبالم میادمی بینم غم داره دنبالم میاد
هستی هم دردمنودیگه دوانمی کنه غم بامن زاده شده منورها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه![]()

خدا گفت: برو و بدان جادهاي كه تو را دوباره به بهشت ميرساند، از زمين ميگذرد، از زميني آكنده از شر و خير، از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد، تو بازخواهي گشت. وگرنه...
و فرشتهها هم گريستند.
اما انسان نرفت. انسان نميتوانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. ميترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غطبه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده شدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش به گزيدن توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهد آمد تا تو بهترين را برگزيني.
و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را.
و اين آغاز انسان بود.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |












